مردکی را چشم درد خاست، پیش بیطار رفت که دوا کن. بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند گفت بر او هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی. مقصود از این سخن آن است تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار بزرگ فرماید با آن که ندامت برد به نزدیک خردمندان به خفت رای منسوب گردد.
ندهد هوشمند روشنرای
به فرومایه کارهای خطیر
بوریاباف اگر چه بافندهست
نبرندش به کارگاه حریر
بیطار : دامپزشک
روشن رأی : عاقل
چارپای : حیوونای چهار پا مث گاو و گوسفند و شتر
حکومت به داور بردند : پیش قاضی رفتن که قضاوت کنه و حکم صادر کنه .
خفتِ رأی : کم عقلی و سبک مغزی ! ( فک کنم . )
بوریا : حصیر
حریر : پارچه
بیطار از آنچه در چشم چارپای میکند در دیده او کشید و کور شد : دامپزشک چیزی که در چشم چهارپا ها فرو میکرد را وارد چشم آن مرد کرد و چشمش کور شد .
قالب طراحی شده توسط:
پینک تم
قالب طراحی شده توسط پینک تم
برچسب:
نویسنده: یاسین سلطانی