در روز جاری جزو روز های دارک زندگیم بود . خیلی دارک . سعی میکنم تلخ تعریفش نکنم که خوندنش اذیت کننده نباشه .
صبح زود با پدر و مادر رفتیم فلان بیمارستانی که مربوط به یگانمه . من تنهایی و اونا با موتور . اونا توقع داشتن که نوبت دکتر بگیرم ولی نگرفتم چون خسته شده بودم . من قبلاً شیش بار این مراحل رو تموم کرده بودم . دو ساعت اینطورا نشستم و مامانم خودش رفت خونه . من و بابام موندیم که البته بابامم رفت توی محوطه بچرخه و من روی پله نشسته بودم . روی صندلی هم نه ! روی پله ای که دکتر روانپزشک قرار بود رد بشه . زمان گذشت و دکتره مث بنز اومد از کنارم رد شه که جلوشو گرفتم باهاش حرف بزنم که چرا وضعیتم در این حالت قرار گرفته ؟ کار بهروز و خاصی باید بکنم ؟ ... و خلاصه دکتره هی از چپ و راست میخواست رد شه و حرف نمیزد و فقد میگفت وقت بگیر بیا بالا مشکلتو حل کنیم ! انگار دفعه اولمه و نمیدونم برای حداکثر ده دقیقه ملاقات چقدر باید توی صف های مختلف باشم ! صداشو برد بالا ، منم برای اولین بار در زندگیم ، شروع کار کننده دعوا شدم . دست راستمو بردم بالای گلوش ( که چسبیده به کله ! ) . گلوشو گرفتم و هلش دادم عقب و سرش داد زدم که چرا انقد بیخیال و بی مسئولیتی ؟ برگشت بهم گفت که الان به حراست میگم حالتو جا بیارن ( ) . رفت و با یه آقایی برگشت . یارو تعجب کرد وقتی منو دید و خندش گرفت یکم . باورش نمیشد یکی مث من بخواد درگیری لفظی و یذره فیزیکی ایجاد کنه . دکتره ابتدا کرد به چغولی و منم انکار کردم و گفتم داره دروغ میگه . آقاعه دستمو آروم گرفت و با خنده گفت بیا بریم درستش میکنم . چیزی نمیشه . راستی وقتی دکتر رفت حراستو آورد تازه بابام فهمید و اومد . خلاصه با اون آقا رفتیم توی اتاقشون . یکی پشت میز بود که وقتی فهمید کار من بوده پشماش یکم ریخت و گفت به قیافت نمیخوره این کارا ( ) ( کسی که منو یه بار ببینه هم میفهمه آدم دعوایی و ضد اجتماعی ای نیستم و حتی زیادی مثبتم ) . خلاصه با بابام اونجا نشستیم و آقای پشت میز آغاز کرد به گفتن اینکه میفهمم چی میگی ، میفهمم ممکنه کارت گیر یه آدم زبون نفهم بیفته و شاید دکتره بهت توهین خاصی کرده باشه توی اون لحظه ، ولی اینجا چاره ای نداریم . یکم آروم کرد جو رو . منم بخاطر زندگی ای که به اینجا رسید خیلی غمگین بودم . انقدر غمگین که همونجا شاید حدود هشت دفعه سعی کردم گریه رو آغاز نکنم و با ترفند های مختلف خنثاش کنم . و به زور حرف میزدم و آروم حرف میزدم . خیلی سخت بود که بهت ظلم بشه ولی هیچ وقت نتونی حقتو از هیچ راهی بگیری چون هیچ کس قرار نیست کمکت کنه . آخرشم میشی آدم بده !
یک ساعتی نشستیم اونجا و منتظر موندیم ببینیم قراره چی بگن . گفتن بریم اتاق فلان دکتر که سرهنگ هم هست . رفتیم اونجا و یکمم اون پند و اندرز داد ولی با لحن جدی . قلباً دلسوزانه حرف میزد و میگفت که این دکتره اگه رضایت نده ، ممکنه بگه این پسر سالمه و در کمال صحت و سلامت بهم حمله کرده ! ( ببین چقدر این دکتر میتونه لاشی باشه ! سوگند نامت تو حلقم ) . اون روانپزشکه اومد تو اتاق که من و اون ماجرارو بگیم . دکتره ام مث دخترا چغولی کرد و گفت ایشون منو خفت کرده و کتک کاری کرده ! منم یکم دفاع کردم ولی ظاهراً حق دفاع نداشتم چون ممکن بود دکتره لج کنه . به هر حال دوباره برگشتیم به اتاق حراست و اون آقاعه تعهد نامه نوشت و منم اسمم رو نوشتم و امضا کردم . اون هم همین کارو کرد و بابامم از سوی دیگر . و دکتره رو راضی کردن که کوتاه بیاد . مسئول حراست خیلی آدم مهربونی بود و وسط حرفاش گفت که من خودم فلان قدر بیمارستان روانی بستری بودم ولی وقتی ترخیص شدم همه دارو هارو ریختم سطل آشغال و خودمو از اعتیاد به دارو ها نجات دادم . درسته که حرفش ایراد داشت ولی چه احتیاجی بود که حرفشو قطع کنم وقتی آدم مهربونی بود و میخواست واقن کمک کنه بهم ؟ ❤️ خدا عمر اون و کسی که منو اون اولِ ماجرا برد حراست رو طولانی و با برکت کنه .
آخر سر حراست به بابام گفت که بره از اون سرهنگه که دکتره سوال کنه که باید ادامه پرونده به چه شکل باشه ؟ که فک کنم حرف اضافه و خاصی نزد و همه چیز مشخصه .
حرفی که توی حراست زده شد خیلی زیاد بود و حوصله ندارم بگم ، ولی یکی دیگه هم بجز من و بابام و مسئول پشت میز بود که وایساده بود . اون آقاعه که نمیدونم چرا اونجا بود ، بیمارستان روانی رو پیشنهاد داد . گفت دو هفته ام که شده بیمارستان روانی ببرید این آقارو . بدون سابقه بستری هیچ کاری نمیشه کرد علی الخصوص الان که جنگم هست !
این بود دردسر و اعصاب خردی در روز جاری ❤️ .
خیلی کلافه ام . اصلاً در مغزم غوغاست . دلم خیلی پره . شاید گوش کردن به قرآن بتونه خوابو به چشمام بیاره .
قالب طراحی شده توسط:
پینک تم
قالب طراحی شده توسط پینک تم
برچسب:
نویسنده: یاسین سلطانی